«قصه کلاغ»

عروسک ها گریه می کنند
وقتی کلاغ ها می میرند
و من لبخند می زنم
به گریه ی عروسک ها
و مردن کلاغ ها ...
|
«قصه کلاغ»
عروسک ها گریه می کنند
+ نوشته شده توسط rezajub در نوزدهم شهریور 1388 و ساعت
7:17 بعد از ظهر |
خدا را ای رقیب
امشب زمانی دیده برهم نه
که من با لعل خاموشش
نهانی صد سخن دارم... (حضرت حافظ)
+ نوشته شده توسط rezajub در بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت
11:57 بعد از ظهر |
درون خلوت ما غیر درنمیگنجد
برو
که هر که او نه یار من است
بار من است...
+ نوشته شده توسط rezajub در بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت
11:47 بعد از ظهر |
روح روز تابستانی و نفس گل سرخی
تابستان اما سپری شده است و موسم گل به آخر رسیده
کجا رفته اند؟
که میداند؟ که میداند؟
خون قلب منی و جان آرامشی
قلب من اما سرد است و جانم به سیاهی درنشسته
کجایی تو ای یار؟
که میداند؟ که میداند؟
امید سالیان منی و آفتاب برفهای زمستانم
سالها اما زیر آسمانی ابر اندود به پایان رسیده است
کجا یکدیگر را باز خواهیم یافت؟
که میداند؟ که میداند؟
شعر: پاول لارنس دنبر
ترجمه: شاملو
+ نوشته شده توسط rezajub در پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
0:11 قبل از ظهر |
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
اما آن نگفتیم که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
تنها یک سخن در میان نبود:
آزادی
ما نگفتیم
تو تصویرش کن...
+ نوشته شده توسط rezajub در یکم اسفند 1387 و ساعت
11:32 قبل از ظهر |
پنجه ی سرد باد در اندیشه گزندی نیست...
فاجعه را
+ نوشته شده توسط rezajub در بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت
11:55 قبل از ظهر |
دریچه ای به مرگ
{ميلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد}
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي گسترد
+ نوشته شده توسط rezajub در هفدهم آذر 1387 و ساعت
10:5 قبل از ظهر |
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های! نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل دل دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است نزدیک است ... + نوشته شده توسط rezajub در یازدهم آذر 1387 و ساعت
5:52 بعد از ظهر |
وعده وصل به فردا دهی و می دانی
هرکه امروز تو را دید به فردا نرسد ... + نوشته شده توسط rezajub در بیستم آبان 1387 و ساعت
12:9 بعد از ظهر |
... آن نخستین بار و گویا آخرین دیدار با او بود دیگر او را کی توانم دید؟ یا کجا؟ هرگز! حسرتم بسیار و می گویم ببازم کاش شرطهائی را که بستم باز با هرگز ... + نوشته شده توسط rezajub در بیست و ششم مهر 1387 و ساعت
1:5 قبل از ظهر |
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی: هرگز....هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه این هرگز کشت... + نوشته شده توسط rezajub در بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت
9:20 بعد از ظهر |
میل من سوی وصال قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد خود می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست ... + نوشته شده توسط rezajub در بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت
11:1 بعد از ظهر |
ای مرغ سحر ، چو این شب تار ،
+ نوشته شده توسط rezajub در سیزدهم آبان 1386 و ساعت
4:22 بعد از ظهر |
زندگي شايد
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده توسط rezajub در پنجم آبان 1386 و ساعت
4:17 بعد از ظهر |
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد + نوشته شده توسط rezajub در بیست و دوم مهر 1386 و ساعت
7:31 بعد از ظهر |
پر کن پیاله را کاین آب آتشین دیری است ره به حال خرابم نمی برد این جامها که در پی هم می شود تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می رباید و آبم نمی برد من با سمند سرکش و جادویی شراب تا بیکران عالم پندار رفته ام تا دشت پرستاره اندیشه های گرم تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره های گریزپا تا شهر یادها دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد (مشیری) + نوشته شده توسط rezajub در هفدهم مهر 1386 و ساعت
3:53 بعد از ظهر |
قاصدک! هان چه خبر آوردی ...؟ از کجا وز که خبر آوردی ...؟ خوش خبر باشی اما ... گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری ... نه ز دیار و دیاری... باری... برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کَس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک! در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب دست بردار از این در وطن خویش غریب ...
+ نوشته شده توسط rezajub در پانزدهم مهر 1386 و ساعت
6:0 بعد از ظهر |
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
...
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک
شاملو + نوشته شده توسط rezajub در نهم شهریور 1386 و ساعت
8:18 بعد از ظهر |
خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر. دکتر علی شریعتی + نوشته شده توسط rezajub در نهم شهریور 1386 و ساعت
7:56 بعد از ظهر |
عشق یعنی :
با هم در زیر باران خیس شدن ... عشق یعنی : یکی چتر دیگری باشد و او نفهمد که چرا خیس نشد... (و شاید زندگی این است) + نوشته شده توسط rezajub در یکم مرداد 1386 و ساعت
6:58 بعد از ظهر |
ا عشق یعنی..........
عشق يعنی مستی و ديوانگی عشق يعنی با جهان بيگانگی عشق يعنی شب نخفتن تا سحرعشق يعنی سجده ها با چشم ترعشق يعنی سر به دار آويختنعشق يعنی اشک حسرت ريختنعشق يعنی در جهان رسوا شدنعشق يعنی مست و بی پروا شدنعشق يعنی سوختن يا ساختنعشق يعنی زندگی را باختن
*********************** عشق يعنی انتظار و انتظارعشق يعنی هرچه بينی عکس يارعشق يعنی ديده بر در دوختنعشق يعنی در فراقش سوختنعشق يعنی شعله بر خرمن زدنعشق يعنی رسم دل بر هم زدنعشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب نابعشق يعنی با پرستو پر زدنعشق يعنی آب بر آذر زدن
************************** آری عشق... + نوشته شده توسط rezajub در بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت
12:28 بعد از ظهر |
زندگی شهد گل است
زنبور زمان می مکدش و فقط عسل شیرین خاطره ها به جا می ماند آری.فقط خاطره.... + نوشته شده توسط rezajub در سیزدهم بهمن 1385 و ساعت
4:15 بعد از ظهر |
پنجره ها بسته اند عشق پدیدار نیست دیده بیدار هست دولت دیدار نیست
یار چو بسیار بود دل سر یاری نداشت دل سر یاری گرفت لیک دگر یار نیست تقدیم به شکسته دلان + نوشته شده توسط rezajub در سیزدهم بهمن 1385 و ساعت
4:10 بعد از ظهر |
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
به جان جوشم که جویای تو باشم خسی بر موج دریای تو باشم تمام آرزوهای منی کاش یکی از آرزوهای تو باشم + نوشته شده توسط rezajub در سیزدهم بهمن 1385 و ساعت
4:2 بعد از ظهر |
گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی...
+ نوشته شده توسط rezajub در هشتم بهمن 1385 و ساعت
6:25 بعد از ظهر |
زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیافروزیش رقص شعله هایش از هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست + نوشته شده توسط rezajub در هشتم بهمن 1385 و ساعت
6:21 بعد از ظهر |
در زندگی زخمهاییست که مانند خوره روح را در انزوا می خورد و می خراشد...
+ نوشته شده توسط rezajub در چهارم بهمن 1385 و ساعت
5:15 بعد از ظهر |
زندگی یک بازی دردآور است زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم کاخ رویاها روی دریا ساختیم خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان باید ازجان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند گل وجودشان سنگی اندر گلشان بود که آن شد دلشان تقدیم به دل خستگان + نوشته شده توسط rezajub در نوزدهم دی 1385 و ساعت
6:38 بعد از ظهر |
شکست تقدیر مرا گفت:هرچه بود گذشت
به گریه گفتمش: آری ولی به سوز گذشت بهار بودو تو بودی و عشق بودو امید بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت آری گذشت و میگذرد... + نوشته شده توسط rezajub در بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت
12:6 بعد از ظهر |
|
|